به انديشه آبی فکر کن
شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳
زیر باران


آسمان گريه کرد
گلبرگ گل سرخی پرپر شد
خورشيد بر زمين بوسه زد
قناری خواند
به گمانم ،
زير باران ،
کسی ،
عاشق شد...

نيما

شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
شکوفه گیلاس


بهار ، ّبهاره
تو دلم دوباره
کاشکی بارون جای اشکام بباره

شکوفه های گیلاس برام
یه دنیا عشق میاره
کاشکی امسال با تو
بارون بباره

سال نو بر همه عاشقان شکوفه باران باد

نيما

شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٢
قهوه تلخ


ذهنم پر از برگهای پاييزی است
زرد ،
نارنجی ،
قهوه ای ،
قرمز....

وای که چه حرفها دارند با من
یکی از پرواز میگوید
پروازی که از دست پدر - درخت
آغاز میشود
و زمین مثل گذشته
مادری خواهد کرد

دیگری از سقوط می گويد
از افتادن برگی که یک روز
بهاری بود ،
سبز بود...

دیگری از لذت یک هوس،
یک بازی کودکانه
میگوید
یک بازی کودکانه
که گاه هوس پیرمردها هم ميشود
آری از صدای خرد شدن یک برگ خشک میگویم
از صدای له شدن یک زندگی
که برای یکی سرگرمی کوچکی است
وبرای دیگری پایان زندگی
که سرگرمی دیگری است

چه تلخ ،
از طعم قهوه ،
از بوی تعفن ماهیها ،
از نغمه ویولن یک خیابان گرد
ميگویم

باور کنید
امروز،
که شايد
ديروزی باشد برای فردا
نميتوانم از رنگ طلايي آفتاب بگويم
نمیتوانم
از نغمه یک قناری که
زندگی است
بگویم

بگذار امروز ترانه ای نخوانم
فردا شاید ابديتی باشد
که مرغان مهاجر با هیاهوی غريبشان
افقش را سیاه کنند....

دیگر هیچ نمیگویم...

نيما

چهارشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٢
کره اسب


باد می آيد
یالهای کره اسب من
فرياد ميزند
شجاعت را
در صبحی تابستانی

باران مي آيد
و چتر احساس
پر از طراوت يک چشمه
می خرامد

دلی می خواهد اين باران
صبور،
چون سنگهای بيابان
و وحشی،
همچو خاری در سينه يک کوه
تا برسد ابری از دياری ،
قاصدکی ،
گلبرگ شقايقی،

از چه ميگويم
چنين
ملتهب ،
مست

از همان آبی همیشگی
که هنوز هم آبی است
هنوز هم از جنس باران ،
یار شعر
از جنس ترانه است

بیا باز هم بیاد آن شقایق وحشی
بیاد آن سنگ هزار ساله
که با ابدیت
با عشق
در آمیخته است
بخوانیم
بخوانیم دوباره ترانه ای از عشق
از تولد کره اسبی در یک صبح تابستانی.....

نيما

شنبه ٦ دی ،۱۳۸٢
بم فرو ريخت
بم فرو ريختگفتن و نوشتن اين جمله ساده است اما.....
دلم به اندازه تمام اسمان ايران تنگ است و اشکهايم از حس کردن سرمای شب بم بعد از اين فاجعه يخ زده است.
دستهايم را نگاه ميکنم
مادری را ميبينم که با صورت خونين فرزند تازه از دست رفته اش را بر دستانش زجه ميزند.
و کودکی را که زجه ميزند مادرش را...

چه بگويم که بغض در گلو قناری غمگينی است امروز.....غمگين
دوستی ميگفت ( شب ۵ ديماه) من نميگم بريد کمک کنيد ، من فقط میگم بیاین همین الان با هم بریم بیرون تو هوای سرد بدون اینکه کتی کاپشنی یا چیزی همراهمون باشه بیبینیم چقدر میتونیم تو این سرما دوام بیاریم......من میگم اضافه کنید که زخمی هم باشی عزیز ترین کسانت رو هم از دست داده باشی ووووو.....

دیگر جای گفتن چیزی نیست همین.
نيما

سه‌شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٢
بادبادک کودکی من


بادبادکی در آسمان می رقصد
ناز ، ناز
میرقصد

دل یک کودک تنها
میرود با نخی تا اوج
قصه او
لیلی و مجنون نیست
قصه او
رویای بودن ،
زندگی است

میدود چابک
فریاد و هیاهو
شاید تنهاست
همچو بادبادک خود
شاید نه

بادبادک کودکی من
دیروز
باد-کنک های پوچ در کوچه روزمره گی
امروز
باد میکنم ، باد میشوم
خبری از پرواز
از اوج
از لحظه ای پایین را دیدن
اما
نیست

بادبادک کودکیم تنهاست امروز
امروز که من بی او
گریه میکنم
بی چتر
بی باران

چقدر بی باران گریه کردن سخت است....

نيما

یکشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٢
دل لرزان


ستاره ای در کف دست
غنچه اشکي بر گونه اي سرد
باراني براي هميشه
و دلي لرزان

چه سخت است از دلی لرزان گفتن...
وقتی که واژه هايت
غنچه رزی است ، سرخ
موج بلندی است ، آبی

چه سخت است از دلی لرزان گفتن زير باران.....

نيما

شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢
 
عشق همچو پازلی است که از ابتدا ، تصوير نهايي مشخص است ،فقط بايد تکه های آنرا در کنار هم چيد .....
نيما

سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢
 
با سلام به همه نيلوفران عزيزی که در آين چند ماهه به من لطف داشتند........ بد نديدم که آماری راجع به وبلاگ خود تهيه کنم که نتيجه آن را مشاهده می فرماييد :


روز تولد وبلاگ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ : 18 خرداد 82
سن وبلاگ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ : ۱۲۳ روز (با احتساب تاريخ آخرين مطلب)
تعداد کل مطالب( اعم از شعر ، طرح یا ....) ـــــــــــــــ : 58
تعداد کل کامنتها ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ: 606
تعداد کل بازديدها ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ: 1103

متوسط تعداد کامنتها برای هر مطلب ــــــــــــــــــــــــــــ: 10
متوسط تعداد بازديدکنندگانی که کامنت گذاشته اند ــ: از هر 18 نفر 10 نفر کامنت گذاشته اند
متوسط فاصله زمانی بين هر دو مطلب ــــــــــــــــــــــــ: تقریبا هر دو روز یک مطلب
متوسط تعداد بازديدها در هر روز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ: ۹ بازديد
متوسط تعداد کامنتها در هر روز ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ: ۵ کامنت
نيما

چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢
ساعت هشت است


ديشب ترانه هايم را تا سپيده دم گريستم
وقتي
سرو ها دستان خود را بسوی ماه دراز کردند
و ابرها سجده نمی کردند

ساعت هشت است
نگاهم بر ساعت دیواری اتاقم
نشانه ای است از بودن
از ماندن
یا شايد از سکون

چقدر کوچک و بی ترانه میخوانم
از زندگی
از اوج
از لحظه ای در برابر باد بودن
از نگاه کودکی
که عروسکش نشانه ای است از زندگی
از ماندن
یا شايد از سکون

نيما

شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٢
طعم سيب
روزی که آدم از درخت سيب ،سيبی چيد،حسرت متولد شد. ميدانيد چرا ؟
اگر آن سِيب را نميچيد ، همواره در افسوس و حسرت طعم سيب باقی می ماند و وقتی چيد حسرت زندگی در آنجا برای هميشه با او باقی ماند.




ديگر از هيچ درختی، سيب نمی چينم
من راز درختها را ميدانم
و به شعور گياهان آگاهم

من از مرگ نميگويم...
حرف من از تولد نطفه ای در رحم
از شکفتن شکوفه های صورتی گيلاس است
من از صدای شر شر چشمه
از صدای باد که در هلهله درختان بيد می پيچد
با تو ميگويم

ديگر از هيچ درختی، سيب نمی چينم......


نيما

شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٢
ای دختر خورشيد.....


آن هنگام که قناری می خواند
و فلوتم خسته بود
آن هنگام که غنچه رزی روييد
سرخ ،
آن هنگام که چتر سیاه
به باران حسادت میکرد
میخواستم بگويم
صدایم خوش نیست
تارم بد آهنگ است
میخواستم بگويم
دلم آرزوی موج دارد
بلند ،
وحشی...

اکنونم کاج است
مغرور
در گوشه ای از یک باغ قدیمی
با آرزوهای یک درخت پير
وحسادتها
به پرستوها ،
که میروند تا همیشه ،
بی تکرار
ميبينند
باری کوه ،
کوههای سنگی عریان
دشتها و گاوهای شيرده
دختران گيسو افشانده
دامن سرخ بر تن کرده
دختران حجله خورشيد
دختران مهر آيين
میروند نرم وآهسته
پرستوها و برمیگردند
اما کاج
خسته و تنها
بی سبب از آفتاب دلتنگ

اکنونم کاج است
و فلوتم خسته
بيا تار بزن تا صبح
ای دختر خورشيد.....

نيما

شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٢
ققنوس


باد مي آيد
پنجره اتاقم دستهایش را بهم مي کوبد
و من پريشانم

به آينه پناه میبرم
همچو سیبی سرخ
درون حوضی میافتم
بالا و پايين
در نوسان امواج

دیگر نمیتوانم
دیگر نمیتوان پشت کاجهای همیشه سبز
از هجوم دلم پنهان شوم
فریاد برایم کمترین سکوت است
ونجوایم به فریاد پروانه ها مانند است

بگذار فریاد بزنم وقتی که میخوانی
" زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد"
و بگذار آینه رازم را برایت بگوید
که حس غریب من
چو ققنوسی دلتنگ است
دلتنگ.....

نيما

یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢
بگذار ترانه ای بخوانم....


ای همه ترانه هايم برای تو
ای همه پرستوهای غمگينم برای تو
بگذار تا ترانه ای ديگر بخوانم
ترانه ای که طنينش
ضرب آهنگ آمدنت باشد
تارش از غم هزار ساله سرو تنها ناله کند
و نی اش دلتنگی
مرا فرياد کند

بگذار ترانه ای بخوانم
مثل روزهای آفتابی کودکی
با ظهرهای گرم تابستانی
ترانه ای که سايه ها را در کوچه های خلوت کودکی
در گوشه ذهن
زير سايبان احساس
يادگار بگذارد

بگذار ترانه ای بخوانم
از اسبی که ساختيم
آن اسب چوبی
يادت هست
که سوار ميرفتيم و
مریم ها به معصمومیتمان شهادت میدادند

امروز دلم به اندازه هزار پنجره تنگ است
بگذار ترانه ای بخوانم....

نيما

چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢
دلم میخواهد.....


قناری دلم
سپيده دمان
می خواند
فریاد میزند
و من چو پرستويي قصد بازگشت دارم
به آشیانه ام
که در دوردست
کنار آن برکه متروک
دورنمایش وسعتی آبی است
و سحرگاهان نه از بوق و سرنا خبری هست
نه از فریاد خویشتن خواهی آدمیان

دلم میخواهد سنگ باشم
قلوه سنگی در بستر یک چشمه
تالاپ و تلوپ،
موسیقی ام باشد،
هزار سال
یا درختی بید
که باد بهاری
به شانه کردن موهایم
به مهر و ماه فخر بفروشد

دلم میخواهد.....

نيما

شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٢
 


چتر نميخواهم
حس کاکتوسی من باران ميخواهد...

نيما

سه‌شنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٢
 


,U know every things happen in my heart
,u know my story
,the fall is coming and leafs will be falling
so don't leave me alone




تو از آنچه در قلبم میگذرد آگاهی
تو قصه ام را می دانی
پاییز می آید و برگها خواهند ریخت....
پس هرگز تنهایم نگذار

نيما

یکشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸٢
یک شاخه رز


آخرین بار که به من رز دادی
باران آمد
و من
مست ،
گیج ،
فرو رفتم در ابدیت چشمانی
که مرا با خود برد
نرم همچو قاصدک ،
بی باک چو پروانه
و تسلیم همچو برگ خشک پاییزی
که فرو می افتد بر سنگ


غرق شدم
همچو ملوانی نا بالغ
که ناخدای خود را به تحسین وا میدارد
و اینک
میروم با موج
گاهی نشیب
گاهی اوج

دیگر ستاره ها را نمیبینم
دیگر برایشان خط و نشان نمیکشم
دیگر ماه را شماتت نمیکنم
که چرا دزدانه دید میزند

حال این منم
یک شاخه رز ،
و دست تو......

نيما

سه‌شنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٢
 


پروانه خواست که برقصد
اما مادرش به او نياموخته بود

پروانه خواست که بگريد
پروانه خواست که انتطار بکشد
پروانه خواست که تحمل کند
پروانه خواست که بسوزد
اما مادرش به او نياموخته بود

پروانه ميگفت : ای کاش عشق هم آموختنی بود و مادر به من نمي آموخت...

نيما

چهارشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٢
دختر غنچه گل رز


رویای بید مجنون و
چشمه ای در سایه اش
کافی بود
تا بی درنگ ،
دلم را آتش زنم

اینک
نی میزند
دخترک ،
دختر غنچه گل رز
و من
شیدا ،
ملتهب ،
گیج ،
مرور میکنم پنجره را...

به یاد می آورم
همچو سرو حیاطمان
خاموش ،
رویایم را ،
که امروز ترانه ای است
ترانه ای که
دلم را آتش زد
ترانه ای آبی....

نيما

[ خانه انديشه آبی | صندوقچه انديشه های آبی | پست الكترونيك ]